سلام(پست ثابت)

صمیمانه آماده ی ارائه و تبادل اطلاعات در زمینه ی مهندسی برق هستم
 
ضمنا برای آشنایی بیشتر با رشته ی مهندسی برق می توانید به ادامه ی مطلب رجوع بفرمائید
همچنین برای مشاهده ی پست های نگاشته شده در زمان های پیشین تر میتوانید به آرشیو رجوع کنید
شایان ذکر است که این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و از آنجایی که شخصیت تک بعدی نیست پس مطالب این وبلاگ هم منحصر در یک بعد نمی باشد

دوستان عزیزم میتوانند کلیپ هایی  که در سایت آپارات به اشتراک میگذارم و یا از دیدگاه بنده جالب هستند را هم در ستون سمت راست ملاحظه بفرمایند

ادامه نوشته

یه خاطره ی خوب

پسندیده هایم از اشعار نجمه زارع

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی

داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی

با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی

این عابران که می‌گذرند از خیال من

مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن

در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت

وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی

 

نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز

بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!

 

هبوط موقت

آدم را گفت
هبوط تو موقت است
به من باز می گردی
آدم اما خانه ساخت

يکی از اين روزها

بدون اهمیت روزها را می گذرانيم، کم می خنديم، تند رانندگی می کنيم، زود عصبانی می شويم، زود قضاوت می کنیم ، برای اثبات خود پشت سر دیگران بدگویی می کنیم ،

دم  کسانی گرم که آن چه انجام می دهند همانی است که عده ای در دل و نهان شان می پرورند!
ولی نه به خاطر نفس انجام آن کارشان!نه!

بلکه بخاطر نتیجه ی قیاسم بین آن ها!

و جالب این جاست که دسته اول همواره بخاطر همان کارها مورد نقد و اتهام دسته دوم است!!!

من چرا آمده ام روی زمین ؟


*فقط لطفا کمی حوصله کنید! 
دریکی روز عجیب ، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. . .
منزلم بی غوغا ، همسر و فرزندان ، چندروزی است مسافر هستند ،توی یک شهر غریب !
فرصتی عالی بود ، بهرِ یک شکوه ی تاریخیِ پردرد از او . . .
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من :
با شما هستم من !
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . .!
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟
بتوانید خدایی بکنید ؟ وشما ساخته اید این عالم ،
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمایید
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟
هیبتا ، ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ، تنمان می لرزد . . .!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید ، . . .
آتشی سوزنده و عذابی ابدی !
و شنیدیم اگر ما شب و روز ، زِ گناهان و زِسرپیچی خود توبه کنیم
چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی
و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال . . .
حور و پردیس و پری هم دارید . . .
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید
همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم
اشرف مخلوقات (راستی حیوانات ، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)
داشتم خدمتتان می گفتم. . . قسمتم این بوده
جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا ، مرز سال دو هزار!
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار. . .
پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر ! مذهبت این باشد . . .
راه و رسم و روشت این باشد !
سرنوشتم این بود ، جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . .!
هرچه شد قرعه ی من این آمد !
راستی باز سوالی دارم ، بنده را عفو کنید
توی آن قرعه کشی ناظری حاضر بود ؟
من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست ولی می گویم :
من شنیدم که کسی این می گفت :
چشم تنها ز خودش بی خبر است
چشم را آیینه می باید تا خودش دریابد
تا بفهمد که چه رنگی دارد ، تا تواند زِخودش لذت کافی ببرد . . .
عجبا فهمیدم ، شده ام آیینه ای بهر تماشای شما !
به شما بر نخورد . . .! از تماشای قدو قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟
ظلم و جور و ستمِ آیینه را میبینید ؟
شاید این آیینه ، معیوب و کج است ، خط خطی گشته و پُر گردو غبار !
یا که شاید سر و ته آیینه را می نگرید!
کمی از ع ش ق بگوییم با هم . . .
عرفا می گویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده !
عجبا ! عشق ما یک طرفه است ؟
به چه کس گویم من ؟
می شود دست ز من برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟
زورکی نیست که عاشق شدن ِ ما بر هم !
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
بنده را آوردی ، که شوم عاشق ِ تو ؟
که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟
مرحمت فرموده همه ی عشق و می و ساغر ِ خود را تو زِ ما بیرون کش !
عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم ،صبح باید بروم برسرکار ، پی این بدبختی ، پی یک لقمه ی نان !
به گمانم فردا ،جلوه ی عشق تو را می بینم ، در نگاه ِ غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . .!
خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رئیسی داری ، نه خدای عاشق ، نه کسی بالا دست !
تو و یک آیینه ی بی انصاف ! کج و کوله ست و پراز گرد و غبار
وقت آن نیست کمی آیینه را پاک کنی ؟
خواب ِ سنگین به سراغم آمد . . . کَم کَمَک خواب مرا پوشانید . . .
نیمه شب شد و صدایی آمد ، از دل خلوت شب ، از درون ِ خود ِمن . . .
من خدایت هستم . . .
هرچه را می خواهی ، عاشقانه به تو تقدیم کنم . . .
تو خودت خواستی ای تا باشی !
به همان خنده ی شیرین ِ تو سوگند که تو ، هرچه را می بینی ، ذهن خلاق خودت خلق نمود...
هر چه را خواسته ای آمده است ، من فقط ناظر بازی توام !
منتظر تا که چه را ، یا که ، که را خلق کنی !
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ، ز ِ تَه دل ز ِ درون ، خواهشی نامحسوس
نه به فریاد بلند ، بلکه از عمق وجود ، ز ِ برای عدم خود بنما
تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگی ِ آمدنت !
خواهش ِ بودن ِ تو ، علت خلق همه عالم شد . . .
تو به اعماق وجودت بِنِگر ، ز ِ چه رو آمده ای روی زمین ؟
پی حس کردن و این تجربه ها ، حس این لحظه ی تو ، علت بودن توست !
تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست . . .
هرچه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ،
بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه ی آن خواستنت . . .
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟؟!!
دلبرم ! حرف قشنگت این بود :
(( زادگاهم این باشد ، تا توانم که فلان کار کنم ، و در این خانه ره عشق نهان گشته
و من می یابم ، پدرم آن آقا ، خُلق و خُویَش ، رَوِشَش ، میراثش . . .
همه اش راه مرا می سازد . . .
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم! ))
........ همه را با وسواس تو خودت آوردی ......... همه را خلق نمودی ، همه را ..........
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ، من شدم عاشق ِ تو . . .
دست من نیست تو را می خواهم
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای
شرّ و بی حوصله و بازیگوش مثل یک بچه ی پر جوش و خروش
ناسزاگفتن ِ تو باز مرا می خواند که شوم عاشق تر . . .
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت
رشته ی عشق شود محکمتر . . .
دیر بازی ست به من سر نزدی !
نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی !
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی :
" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "
بازهم یادم باش ! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمی آغوش توام
عشق بی حد و حساب ِ من و تو بهر ِ تو باد . . . . .
خواب من خواب نبود !
پاسخی بود به بی مهری من
پاسخ یک عاشق . . . !
به خداوند قسم ، من از آن شب دل خود باخته ام 
بهر رسیدن به عزیزم . . . به خدا . .

پیامک های خودم


دیشب چشمم به folder گوشی یکی از دوستای قدیمیم افتاد که اسمشو گذاشته بود:"محمد"،برام جالب اومد،بهش گفتم و پوشه رو باز کردم،خیلی جا خوردم،تقریبا همه ی پیامای غیر محاوره ایم رو نگه داشته بود،شروع به خوندن پیامکایی که چند سال پیش خودم فرستاده بودمشون کردم،خیلی لذت بردم تا جایی که چن تاشو دوباره به شماره ی خودم فرستادم:
-خداوندا
بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را می بینند و باز دوستم دارند...

-دوستی بر پایه ی تقوا پایدارتر است و همین که این پایه بلرزد دوستی واژگون می شود...

-حوای بی گناه من سیب را نچید
تنها فقط نگاه خدا را غریبه دید!!!

-از انسانها غمی به دل نگیر،زیرا آنها خود نیز غمگین اند"

-به دو راهی های زمین که می رسم،چشم به آسمان می دوزم!آنجا راه همیشه یکی ست"

-در بند آن نی ام که دشنام یا دعاست"
یادش بخیر هر که ز ما یاد می کند"

-ته فنجان قهوه عکس کفش های توست فقط نمی دانم که می آیی یا می روی...

-خدا را دوست بدار،
حداقلش اینست که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...

-خدا سه حرف دارد اما برای پرکردن تنهایی من حرف ندارد...

-وقتی عشق در زد زود باز نکنین،بعضیا عین بچه ها زنگ می زنن و فرار می کنن!"

و . . .

داستان کوتاه

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
-
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی
.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند
.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا
!
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم
.
5
سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت
:
-
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود
!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :
-
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

اگر تو عاشق من نباشی

در وبلاگی خواندم و دیدم موافقش هستم
خواستم من هم تکرارش کنم:

لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...

هم آغوشی باتو,هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان,حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس...

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم,

یک بوسه

یک نگاه حتی,حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی!

پ.ن:(احمد شاملو)

بر ماسه ها نوشتی...

بر ماسه ها نوشتم :
 
دریای هستی من
    از عشق توست سرشار     
این را به یاد بسپار
 
 
بر ماسه ها نوشتی :
 
ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکیست
اما به باد بسپار
 
"فریدون مشیری"

مکه

یادش بخیر سفر مکه ای که با خونواده رفتیم خیلی با شکوه و لذت بخش بود برام،خیلی،معمولا کم پیش میاد جاهایی رو که رفتم دوباره در تب و تابش باشم که دوباره برم ولی مکه خدایی خیلی بهم حال داد و خیلی دوس دارم که بازم برم
درموردش حرف و سخن زیاد دارم ولی بدم نیومد این جا،این مطلب مرحوم حسین پناهی رو بذارم که از یک بعد به موضوع نگاه کرده و خوب گفته که:

مکه که رفتم خیال می کردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است،غافل از این که تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود …
در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند …
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست،دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود …
در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم …
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ای است که خدایی در آن نیست …

دانلود دکلمه ای از زنده یاد حسین پناهی

سالهاست مرده ام-حسین پناهی( دانلود)

نترسم که با دیگری...

شاید همه ی ماها یه جورایی حرفایی داریم که با خودمون میتونیم بزنیم ولی جمله ای نداریم که همون حرفارو بتونیم به کس دیگه ای بزنیم

تازگیا چند تا از همین جمله هایی که گفتم نداریم رو تونستم که داشته باشم

یکیشون این بود:

نترسم که با دیگری خو کنی

تو با من چه کردی که با او کنی !...

 

گشتی در آرشیو پیامک ها ی موبایلم

آرشیو چند ماه اخیر تلفن همراهم را نگاه می کنم-آرشیو تلفن همراهم مکانی برای پیامک هایی است که برایم با ارزش تر می نموده اند و به همین دلیل از صندوق دریافت به آنجا منتقل شده اند-

در آرشیوم می بینم و می خوانم که:

ادامه نوشته

آفت این در...

آفت این در هوی و شهوت است

ورنه این در شربت اندر شربت است

گاهی احساس می کنم...

گاهی احساس می کنم لحظات بی بازگشت زندگی مثل هنگامیکه مسواک میزنیم و شیر آب باز است هدر می رود...
 
پی نوشت(۷۳روزبعد):
 
...و گاهی هم آن دست دیگرمان را که دسته ی مسواک در آن نیست همین طور الکی زیر آب می گیریم و فکر میکنیم دیگر آب هدر نمی رود و ما داریم از آن استفاده ی مفیدی می کنیم!

رمز شیدایی

به امید اینکه آنچه مینویسم حقیقت باشد
 
هرانسانی در زندگی یه رگ خواب داره که به نفعشه  اونو پیدا کنه تا وقتی حالش یه کم اینور اونور شد بتونه  خودشو بسازه
 
به طور مثال...
ادامه نوشته

لیست دروس کنکورکارشناسی ارشدبرق

 

 

ادامه نوشته

دوستت دارم پدر

ماه ها پیش از این رویدادی برایم رخ داد که مردم آن را "شکست" می نامیدند
حالم زیاد خوش نبود
شاید برای اولین بار بود که به یک معنی داشتم گریه می کردم!
نتوانستم زیاد خانه بمانم رفتم بیرون تا شاید بهتر بشوم
اما داشتم بدتر میشدم...!
تا این که یک پیامک از پدرم ورق را برایم برگرداند!
انگار تمام چیزهای نداشته در زندگی ام را یکباره صاحب شده بودم
معنای این ضرب المثل را هم تازه داشتم درک میکردم که:فلانی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد...
چشمانم ازخوشحالی داشت برق می زد و من بدون آینه برق چشم هایم را میدیدم!
و  پیامک پدرم این بود:
"وقتی خنده ی مردم بخاطر شکست توست بر خیز تا گریه کنند"
(کوروش کبیر)
این جمله در آن هنگام آن هم از طرف پدرم ...!
دوستت دارم پدر

دوستت دارم مادر

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم …

برادرم گفت : چرا چتری با خود نبردی؟...

خواهرم گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟…

پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد…

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت : باران احمق!!!…

این است معنیمادر

دکتر علی شریعتی  

زنده یادناصرعبداللهی

 
 
 
چه قدر زیبا حقیقت را خواندی که:
 
خدایا...
 جواب سئوالم تو باشی اگر
 ز دنیا ندارم سئوالی دگر
 که من پاسخی چون تو می خواستم
 مباد آرزویم ازین بیشتر...

عشق وازدواج

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟

استاد در جواب گفت :

 به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما...

ادامه نوشته

دریا باش

کودکی که لنگه ی کفشش را دریا از او گرفته بود روی ساحل نوشت:

دریا دزد کفش های من

مردی از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت:

دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی

موج آمد و جملات را شست...

و برایم این پیام را گذاشت:

برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی"البته اگر صادق بودی"
 
دریا هم صداقت خود را دارد مثلا از قبل می دانی وقتی غرقش شوی پس میزند تو را!!!

نخند!...

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید:ارباب

نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری

نخند!

به پیرمردی ...

ادامه در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

درددل با مهدی موعود.عج.

خیلی وقت است دلم میخواهد با شما سخن بگوید؛

سخن از هر دری بگوید؛

سخن از...

ادامه نوشته

برد با کیست؟

قطعه شعری از استاد فریدون مشیری تحت عنوان "برد با کیست؟!" را که من شخصا خیلی می پسندمش می توانید در ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید.

ادامه نوشته

به مناسبت عید باستانی نوروز

عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را ...


The real happiness in Nowruz is for the ones who triumph their success at the end of the year, and not the beginning of a new year…

عکسی برای تفکر2

کدام یک راست می گویند؟؟؟

من که می گویم هیچ کدام!!!

ادامه نوشته

عکسی  برای تفکر

برای مشاهده به ادامه ی مطلب رجوع فرمایید.



ادامه نوشته