شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟

استاد در جواب گفت :

به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار ،

به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

استاد پرسید : چه آوردی؟

شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ !

هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم .

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟

استاد گفت كه : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ، اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه چه شد و او در جواب گفت :

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم ، انتخاب كردم .

ترسیدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی بگردم .

استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین!

وحال از زبان کاربری در یکی از سایت ها که اینگونه تعریف می کرد:

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش،

وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده،
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟

گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا؟گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ی ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.

...چند روز بعد اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه،

یه اطمینان عادت شده ای بهت می گه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت،

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم،

همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم،

همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم،

اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم،

حتی اگرم اون آدم خیلی با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی،

اما وقتی که اون عادت در تونیست،و هر لحظه فکرمیکنی که خب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه!

این تفاوت عشق و ازدواجه!

***عزیزان

در این آشفته بازاری که هر کس با تعریف خودش صحبت میکنه بحث کردن راه رفتن در کویره مثلا درباره ی مطلب همین پست هر کسی یه تعریف جداگونه از عشق داره یکی مساوی هوس میدونه یکی مخصوص خدا میدونه یکی مختص بین دختروپسرمیدونه یکی ...

و بعد جنگ و جدل و جبهه گیری و...

گاهی همه ی اینا بخاطر اینه که تو تعریف اولیه مشکل داریم و تو بازی کلمات گیر می افتیم...

شاید در قبیله ی من به همان رنگی که قبیله ی دیگر سفیدش مینامند بی رنگ میگویند و به بی رنگ آنها سفید...

کسی میگوید آب بی رنگ است وشخص دیگر میگوید آب آبی ست...

شاید آنکه بی رنگ میگوید آب یک لیوان را میگوید و دیگری آب دریا را...

گاهی فکر میکنم چقدر خوب است که در برنامه نویسی به زبان های کامپیوتری ابتدا قبل از هرچیز باید متغیرها و توابع ها و عملگرها و همه وهمه را تعریف کرده باشی وگرنه برنامه عمل نمیکند چون نمیداند شما در باره ی چه حرف میزنید!!!

بگذریم...

پیشنهاد میکنم نوشته ی دکترشریعتی در کتاب کویر رو که در تبیین عشق و دوست داشتن از تعریف گرفته تا نتیجه گیری هستش رو بخونید بخاطر همین دیگه خودم هم نظری نمیدم".

راستی شما چی فکر میکنین؟؟؟

(گاهی به خود میگویم ابتدا بایدکسی پیدا شودازما بپرسدکه اصلا فکر میکنید!!!؟؟؟)