گشتی در آرشیو پیامک ها ی موبایلم
"من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن بخدا سهل ترین کار است
و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد"
پیامک او را می بندم می بینم دخترعمویم هم سخن قابل تاملی می گوید
او می گوید:
"آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به سادگی و به زودی موفق می شود ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند...!"
چند پیامک پایین تر می روم
سیدحامدهاشمی دوست عزیزم گفته است:
"دانه باشیم نه سیب
در میان هر سیب دانه ای محدود است
در دل هر دانه سیب ها نامحدود
چیستانی است عجیب
دانه باشیم نه سیب"
برادر عزیزم آقا مهدی برجی هم ۲تا پیامک اخیرش نه فقط تو آرشیو گوشیم بلکه تو آرشیو ذهنم مونده
یک اینکه گفته بود:
"بس که از هر طرفی راه به تو بسیار است/
به تو برگردد اگر راهروی برگردد"
و دو اینکه گفته بود:
"حسن باران این است که زمینی بوده ولی آسمانی شده و به امداد زمین می آید"
آقا مجیدلاهوت چقدر ساده گرهی را از ذهنم واکرده با پیامکش که گفته:
"سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست بسوی نور که باشی سایه ها در پس تواند حتی آنگاه که ایستاده ای..."
از پیامک های مغزدار دوست عزیزم کمال میرمحمدی هم گاهی نمی توان ساده گذشت مثل این اواخر که گفته:
"تواناترین مترجم کسی است که بتواند سکوت دیگران را ترجمه کند شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد"
آقاناصرقدیمی عزیز آن روزی که این پیامک را برایم فرستاد فردایش برایم رخدادی رخ داد که این پیامکش را با تمام وجود لمس کردم:
"گنجشک می خندید به اینکه چرا من هر روز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم من می گریستم به اینکه حتی گنجشک هم محبت مرا از سادگی ام می پندارد"
توفیق حسین زاده دوست عزیزم با تو هم ندایم که گفتی:
"گرم صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازد/
بحمدالله و المنّه بتی لشگر شکن دارم"
برادر بزرگوارم حسین عباس نژاد زیبا گفته ای که دکتر شریعتی گفته:
"نمی خواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمایید فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم می گیرد که چه لباسی برازنده ی اوست"
احسان جان یوسفی آذر دوست خوبم آری من هم فکر می کنم که گاهی این چنین است یعنی:
"آرامش محصول تفکر نیست بلکه هنر نیندیشیدن به انبوه مسائلی است که ارزش فکر کردن ندارند"
آیدین ذوالفقارنیای عزیزم تو هم داستان جالبی گفتی که:
"پادشاهی در زمستان به یکی از نگهبانان گفت:سردت نیست؟
گفت:عادت دارم
گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد
صبح جنازه ی نگهبان را دید که روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا ویران کرد..."
دوست عزیزم محمدپیرفرشی هم الان که دارم این متن رو مینیویسم و در ماه محرم هم هستیم شعر زیبایی رو که منم خیلی دوسش دارم رو برام فرستاد:
"پیچیده شمیمت همه جا ای شه بی سر/
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد"
وبه عنوان حسن ختام ........ برایم این پیامک را فرستاده:
"من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگویند و همه گل شنوند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل هاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن برگ نویسم:-ای یار-خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد هرگز خانه ی دوست کجاست؟!"
روزگارتان شیدا![]()